تبلیغات
حوزه علمیه استان مرکزی - ویژه نامه محرم زندگانی امام حسین(3)
حوزه علمیه استان مرکزی
اللهم عجل لولیک الفرج

پیام آوران قیام كربلا

هر قیام و نهضتى عمدتا از دو بخش <خون > و<پیام > تشكیل مى گردد مقصود از بخش خون , مبارزات خونین و قیام مسلحانه است كه مستلزم كشتن و كشته شدن و جانبازى در راه آرمان مقدس است مقصود از بخش پیام نیز, رساندن و ابلاغ پیام انقلاب و بیان آرمانها و اهداف آن است در پیروزى یك انقلاب اهمیت بخش دوم كمتر از بخش اول نیست , زیرا اگر اهداف و آرمانهاى یك انقلاب در سطح جامعه تبیین نشود, انقلاب از حمایت و پشتیبانى مردم برخوردار نمى گردد و در كانون اصلى خود به دست فراموشى سپرده مى شود و چه بسا گرفتار تحریفها و دگرگونیها توسط دشمنان انقلاب مى گرددبا بررسى قیام مقدس امام حسین ـ علیه السلام ـ این دو بخش كاملا در آن به چشم مى خورد, زیرا انقلاب امام حسین ـ علیه السلام ـ تا عصر عاشورا مظهر بخش اول یعنى بخش خون و شهادت و ایثار خون بود و رهبر و پرچمدار آن نیز خود حسین بن على ـ علیه السلام ـ در حالى كه بخش دوم آن از عصر عاشورا آغاز گردید و پرچمدار آن امام زین العابدین و زینب كبرى ـ علیهما السلام ـ بودند كه پیام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و یارانش را با سخنان آتشین خود به اطلاع افكار عمومى مى رساندند و طبل رسوایى حكومت پلید اموى را به صدا در آوردندبا توجه به تبلیغات بسیار گسترده و دامنه دارى كه حكومت اموى از زمان معاویه به بعد بر ضد اهل بیت (بویژه در منطقهء شام ) به راه انداخته بود, بى شك اگر باز ماندگان امام حسین ـ علیه اسلام ـ به افشاگرى و بیدار سازى نمى پرداختند, دشمنان اسلام و مزدوران قدرتهاى وقت , قیام و نهضت بزرگ و جاویدان آن حضرت را در طول تارخ لوث مى كردند و چهرهء آن را وارونه نشان مى دادند. همچنانكه برخى از آنان به امام حسن ـ علیه السلام ـ تهمت زده ];ّّ گفتند: در اثر ذات الریه و سل از دنیا رفت ! عده اى دیگر هم ادعا مى كردند كه حسین بن على ـ علیه السلام ـ با سرطان از دنیا رفت !! ما تبلیغات گستردهء بازماندگان حضرت سید الشهدا ـ علیه السلام ـ در دوران اسیرى كه كینه توزى سفیهانه ء یزید چنین فرصتى را براى آنان پیش آورده بود, اجازهء چنین تحریف و خیانتى را به دشمنان حسین ـ علیه السلام ـ نداداینك براى آنكه نقش تاریخساز اسیران آزادیبخش كربلا در بیدار سازى افكار عمومى و رساندن پیام انقلاب بزرگ امام حسین ـ علیه السلام ـ بخوبى روشن گردد, در اینجا نا گزیریم قدرى به عقب بر گردیم و نگاهى به تاریخچهء حكومت معاویه در شام بیفكنیم

دوران سلطهء معاویه در شام

اصولاً باید توجه داشت كه شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان در آمد, فرمانروایانى چون <خالد> پسر ولید و<معاویه > پسر ابوسفیان را به خود دید. مردم این سرزمین , نه صحبت پیغمبر را در یافته بودند, نه روش اصحاب او را مى دانستند, و نه اسلام را دست كم انگونه كه در مدینه رواج داشت مى شناختند. البته یكصد و سیزده تن از صحابهء پیغمبر, یا در فتح این سرزمین شركت داشته و یا بتدریج در آنجا سكونت گزیده بودند, اما نگاهى به ترجمهء احوال این عده نیز نشان مى دهد كه جز چند تن از آنان بقیه , مدت كمى محضر پیغمبر را درك كرده بودند, و جز یك یا چند حدیث از آن حضرت بیشتر روایت نداشتند. بعلاوه , بیشتر این عده در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حكومت معاویه مردند. در زمان قیام و شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ تنها یازده تن از آنان زنده بودند و در شام به سر مى بردند; مردمانى در سنین هفتاد تا هشتاد سال كه گوشه نشینى را بر آمیختن با توده ترجیح داده بودند و در عامه نفوذى نداشتند در نتیجه نسل جوان ـ آنان كه در سن یزید بودند ـ از اسلام حقیقى چیزى نمى دانستند و شاید در نظر آنان اسلام هم حكومتى بود مانند حكومت كسانى كه پیش از این دسته بر آن سرزمین فرمان مى راندند. تجمل دربار معاویه , حیف و مال مال مردم , پرداختن به تشریقات معمول قدرتهاى خود كامه چون ساختنى كاخهاى عظیم و ایجاد گارد احترام و كوكبهء مفصل , و بالاءخره تبعید و زندانى كردن و كشتن مخالفان , براى آنان امرى طبیعى بود, زیرا تا نیمقرن پیش چنین نظامى در حكومت قبلى نیز دیده مى شد و مسلماً كسانى بودند كه مى پنداشتند آنچه در مدینهء عصر پیامبر گذشته نیز چنین بوده است (6. در نتیجه مردم شام كردار معاویه پسر ابوسفیان و پیرامونیان او را سنت مسلمانى مى پنداشتند

معاویه در حدود 42سال در دمشق امارت و خلافت كرد. در حدود پنج سال از طرف خلیفهء دوم , و در حدود دوازده سال از طرف خلیفهء سوم امیر شام بود. كمتر از پنج سال هم در زمان خلافت امیر موءمنان على بن ابیطالب ـ علیه السلام ـ و در حددود شسش ماه نیز در خلافت ظاهرى اما حسن ـ علیه السلام ـ حكومت شام را به دست داشت . چیزى كمتر از بیست سال هم عنوان خلافت اسلامى را یدك مى كشید(7

تبلیغات زهر آگین

معاویه در این مدت نسبتاً طولانى مردم شام را طورى پرورش داد كه فاقد بصیرت و آگاهى دینى باشند, و در برابر اراده و خواست معاویه بى چون و چرا تسلیم گردند

معاویه در طى این مدت نه تنها از نظر نظامى و سیاسى مردم شام را تحت سلطهء خود قرار داد, بلكه از نظر فكرى و مذهبى نیز مردم آن منطقه را كور و كر و گمراه بار آورد تا آنچه او به عنوان تعلیمات اسلام به آنان عرضه مى كند, بى هیچ اشكالى بپذیرند! او با مكر و شیطنت خاصى كه داشت , در این زمینه به كامیابیهاى بزرگى دست یافت كه درخور توجه است . دسیسه هاى او را در وارونه نشان دادن چهرهء درخشان مرد بزرگى مثل على ـ علیه السلام ـ, و ایجاد بدعت ];ّّ ناسزا گویى به آن حضرت , همه مى دانیم . پس از شهادت عمار یاسر(سرباز نود ساله و مبارز دیرین و نستوه اسلامى ) در جنگ صفین در ركاب على ـ علیه السلام ـ, كه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم شهادت او را به دست ستمگران پیشگویى كرده بود, معاویه با ترفند عوامفریبانه اى در میان سپاه شام شایع ساخت كه قاتل عمار, على است , زیرا على او را به میدان جنگ آورده و باعث قتل او شده است !!(8

داستان <ناقه > و<جمل > و قضیهء فضاحتبار خواندن <نماز جمعه > در روز<چهار شنبه >! توسط معاویه نیز موءیدى دیگر براى این معنا است , و چندان مشهور است كه نیازى به توضیح ندارد(9

حكومت پلید بنى امیه با تبلیغات زهر آگین و كینه توزانه اش , خاندان پاك پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را در نظر مردم شام منفور جلوه و در مقابل , بنى امیه را خویشان رسول خدا قلمداد كرده بود, به طورى كه مورخان مى نویسند: پس از پیروزى قیام عباسیان و استقرار حكومت <ابوالعباس سفاح > ده تن از امراى شام نزد وى رفتند و همه

سوگند خوردند كه ما تا موقع قتل مروان , ـ آخرین خلیفهء اموى ـ نمى دانستیم كه رسول خدا جز بنى امیه خویشاوندى داشته باشد كه از او ارث ببرد, تا آنكه شما امیر شدید(10

بنابر این جاى شگفت نیست اگر در كتب مقتل بخوانیم

به هنگام در آمدن اسیران به دمشق مردى در برابر على بن الحسین ـ علیه السلام ـ ایستاد و گفت : سپاس خدایى را كه شما را كشت و نابود ساخت و مردمان را از شرتان آسوده كرد و امیر الموءمنین را بر شما پیروز گردانید

على بن الحسین ـ علیه السلام ـ خاموش ماند تا مرد شامى آنچه در دل داشت , بیرون ریخت . سپس از او پرسید: قرآن خوانده اى ؟

ـ آرى

ـ این آیه را خوانده اى ؟

قل لا اسئلكم علیه اجرا الا المودة فى القربى (11:(بگو بر رسالت خود مزدى از شما نمى خواهم جز دوستى نزدیكان

ـ آرى

ـ و این آیه را؟: وآت ذالقربى حقه :(12(و حق خویشاوندان را بده

ـ آرى

ـ و این آیه را

انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا(13

(بى شك خداى متعال مى خواهد هر گونه پلیدى را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاك سازد, پاك ساختنى

ـ آرى

ـ اى شیخ , این آیه ها در حق ما نازل شده است , ما ییم ذوى القربى , ما ییم اهل بیت پاكیز از هر گونه آلایش

شیخ دانست آنچه دربارهء این اسیران شنیده درست نیست ; آنان خارجى نیستند, بلكه فرزندان پیغمبرند, لذا از آنچه گفته بود پشیمان شد و گفت

ـ خدایا, من از بغضى كه از اینان در دل داشتم , به درگاه تو, توبه مى كنم . من از دشمنان محمد و آل محمد بیزارم (14

ره آورد سفر اسیران

اینك با توجه به این همه تبلیغات گسترده و زیانبار بر ضد خاندان پیامبر, اهمیت سفر باز ماندگان امام حسین ـ علیه السلام ـ به شام بخوبى روشن مى گردد, زیرا آنان در این سفر, آثار چهل سال تبلیغات مسموم كننده را از بین بردند و چهرهء كریه حكومت اموى را بخوبى معرفى كردند و افكار خفتهء مردم شام را بیدار و متوجه حقایق ساختند, به طورى كه مى توان گفت هنگام باز گشت به مدینه حكم ارتشى فاتح را داشتند كه ماءموریت خود را بخوبى انجام داده باشد!

در اینجا براى آنكه عظمت رسالت و ماءموریتى كه پیام آوران قیام امام حسین ـ علیه السلام ـ انجام دادند, كاملاً روشن گردد بى مناسبت نیست به دو نمونهء تاریخى اشاره كنیم

1ـ مصونیت خاندان امامت در فاجعهء حَرّه

پس از شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ همزمان با مناطق دیگر كشور اسلامى , اندك اندك شهر مدینه نیز كه مركز خویشاوندان پیامبر بود, به هیجان آمد. حاكم مدینه به گمان خود تدبیرى اندیشید و گروهى از بزرگان شهر را به <دمشق > فرستاد تا از نزدیك خلیفهء جوان را ببینند و از مراحم وى بر خوردار شوند تا شاید در باز گشت به مدینه مردم را به اطاعت از وى تشویق كنند

یزید كه نه تربیت درستى داشت , نه از تدبیر و دور اندیشى بر خوردار بود, و نه ظاهر اسلام را رعایت مى كرد, پیش روى نمایندگان <مدینه > نیز به شرابخوارى و سگبازى و كارهاى خلاف شرع پرداخت . نمایندگان مدینه همین كه از شام باز گشتند, فغان بر آوردند و گفتند:یزید مردى شرابخواره و سگباز و فاسق است و چنین كسى نمى تواند خلیفه و امام مسلمانان باشد. سر انجام شورش سراسر شهر را فرا گرفت و مردم , حاكم شهر و خاندان اموى را از شهر بیرون كردند. چون این خبر به شام رسید, یزید لشگرى را ماءمور سر كوبى مردم مدینه كرد و<مسلم بن عقبه > را كه مردى سالخورده بود, امیر آن لشگر كرد. مسلم مدینه را محاصره كرد. پس از چندى ساكنان شهر تاب مقاومت از كف دادند و تسلیم شدند. سپاهیان شام سه روز مدینه را قتل عام كردند و از هیچ زشتكارى باز نایستادند. چه مردان دیندار و پارسا و شب زنده دار كه كشته شدند, چه حرمتها كه درهم شكست و چه زنان و دختران كه از تجاوز این قوم وحشى ایمن نماندند (15. از این فاجعه , در تاریخ به نام جریان <حره > یاد مى شود

اما در این فاجعهء بزرگ , خانهء امام زین العابدین و بنى هاشم از تعرض مصون ماند, و به همین جهت دهها خانواده مسلمان در مدت محاصرهء شهر, به خانهء آن حضرت پناهنده شده و از خطر نجات یافتند

<طبرى > مى نویسد

هنگامى كه یزید, مسلم بن عقبه را به مدینه فرستاد بدو گفت

على بن الحسین در كار شورشیان دخالتى نداشته است , دست از او باز دار و باوى به نیكى رفتار كن (16

شیخ <مفید> نیز مى نویسد

مسلم بن عقبه وقتى وارد مدینه شد على بن الحسین ـ علیه السلام ـ را خواست . وقتى على بن الحسین حاضر شد او را نزدیك خود نشاند و احترام كرد و گفت : امیر الموءمنین مرا سفارش كرده است كه به تو نیكى و بخشش كنم , و حساب تو را از دیگران جدا سازم . على بن الحسین او را سپاس گفت . آنگاه مسلم به اطرافیان خود گفت : استر مرا براى او زین كنید و به او گفت : به میان خانواده ات بر گرد, گویا آنان را ترسانیدیم و شما را به سبب آمدنت به اینجا به زحمت افكندیم , و اگر در دست ما چیزى بود, چنانكه سزاوار هستى , تراصله مى دادیم (17

به دلائلى كه در سیرهء امام چهارم خواهیم گفت , شك نیست كه یكى از علل رفتار مسلم آن بود كه على بن الحسین ـ];ّّ علیه السلام ـ از آغاز شورش , خود را كنار كشید و با شورشیان همداستان نگشت ; اما این نیز مسلم است كه شهادت حسین بن على ـ علیه السلام ـ براى حكومت یزید گران تمام شده بود و هنوز حكومت وى به علت این جنایت بزرگ تحت فشار افكار عمومى بود, ازینرو یزید نمى خواست با آزار خاندان امامت , خود را بدنامتر سازد

2ـ دستور عبدالملك بن مروان به حجاج

<یعقوبى > مى نویسد عبدالملك بن مروان به <حجاج > كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابوطالب آلوده نكن , زیرا خود دیدم كه چون خاندان حرب (ابوسفیان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (18

از آنجا كه مى دانیم عبدالملك از خلفاى با هوش و سیاستمدارى اموى بود (19و نیز مى دانیم كه او پنج سال پس از فاجعهء كربلا به حكومت رسید, به اهمیت و ارزش این اعتراف پى مى بریم , زیرا این دستور نشان مى دهد كه خاندان ابو ـ سفیان , با همهء فشارى كه به دودمان ابى طالب وارد آوردند, در اهداف شوم خود كامیاب نشدند و جز روسیاهى و لعن ابدى براى آنان چیزى نماند

درهم كوبیدن پشتوانهء فكرى امویان

معمولاً در جوامع بشرى , قدرتها و حكومتهاى ستمگر هر اندازه زور داشته باشند, بالاخره نیاز به

یك پشتوانهء فكرى و فلسفى و عقیدتى دارند, یعنى به یك نظام اعتقادى نیاز دارند كه تكیه گاه نظام اقتصادى و سیاسى و توجیه گر وضع موجود آنها باشد. به تعبیر دیگر, قدرتهاى حاكم ستمگر همواره در كنار ابزار سلطهء نظامى و پلیسى بر مردم , نیازمند ابزار فكرى و روانى نیز هستند تا مردم را براحتى رام و مطیع خود سازند, زیرا اگر مردم , مردمى دارى فكر و اندیشهء درست باشند و نظام حاكم بر خود را نظام فاسد و خائن بدانند, هرگز زیر بار آن نمى روند, از این نظر ضرورت یك پشتوانهء فكرى و عقیدتى براى این گونه حكومتها بخوبى روشن مى گردد. البته ممكن است این پشتوانهء فكرى بر حسب تفاوت جامعه ها, به صورت یك فلسفه , یك مكتب , یك <ایسم > و یا به صورت یك مذهب و اندیشهء مذهبى باشد

حكومت جبار و ضد اسلامى بنى امیه نیز خود را شدیداً نیازمند چنین پشتوانهء فكرى و عقیدتى مى دید, و چون جامعه , جامعهء اسلامى بود, ناگزیر بود جنایات خود را با توجیهات مذهبى پوشانده و فكر مردم را با یك سلسله تبلیغات مذهبى تخدیر كند. نباید خیال كنیم كه بنى امیه نسبت به داورى مردم بى تفاوت بودند, و در برابر جنایاتشان مى گفتند: بگذار مردم هر چه مى خواهند بگویند. نه , آنان در مقام اغفال افكار مردم نیاز به القاى یك سلسله افكار و اندیشه هاى داشتند تا اذهان عمومى بپذیرد كه وضع موجود بهترین وضع است , و بنابر این باید حفظ شود

جبر گرایى

یكى از راههاى تخدیر افكار مردم و رام ساختن آنان , ترویج جبر گرایى است . معمولاً هر وقت حكومتهاى جبار مى خواهند خود را توجیه كنند, جبر گرا مى شوند; یعنى , همه چیز را به خدا مستند مى كنند, در برابر هر كارى تلقین مى كنند كه كار خدا بود كه این جور شد و اگر مصلحت خدایى نبود این جور نمى شد و خدا خودش نمى گذاشت كه این جور بشود. منطق جبرگرایى این است كه آنچه هست همان است كه باید باشد و آنچه نیست همان است كه نباید باشد!(20

دقیقاً یكى از پشتوانه هاى فكر و عقیدتى حكومت بنى امیه منطق جبر گراى بود, آنان با ترویج جبر گراى كوشش داشتند هر گونه اعتراض احتمالى مردم را در نطفه خفه كنند

امویان به منظور تثبیت پایه هاى حكومت خود و جلوگیرى از قیام مردم مسلمان , از فرقه ء<جبریه > ترویج و حمایت مى كردند. امویان با خطر نفوذ<قدریه > مواجه بودند. این فرقه معتقد به حریت اراده و آزادى انسان در مقام عمل بودند و عقیده داشتند كه انسان هر نوع عملى را كه در زندگى پیش مى گیرد, به میل خود انتخاب مى كند و چون در انتخاب نحوهء عمل و رفتار آزاد است , در برابر اعمال خود مسئول است , زیرا هر حریتى طبعاً مستلزم مسئولیت مى باشد (21

این مذهب براى امویان , كه از مخالفت ملت مسلمان بیمناك بودند, خطر بزرگى محسوب مى شد. ازینرو پیروان و رهبران قدریه را زیر فشار قرار داده از مذهب جبر, كه درست نقطهء مقابل آن بود, جانبدارى مى كردند زیرا مذهب جبر در زمینهء مبازرات سیاسى , با هدفهاى امویان سازش داشت . این مذهب به مردم مى گفت : وجود امویان و كارهاى آنان , هر قدر كه ناروا و ظالمانه باشد, جز تقدیر الهى نیست و به هیچ وجه قابل تغییر و تبدیل نمى باشد! بنابر این مخالفت با آنها هیچ فایده اى ندارد. معاویه تظاهر به مذهب جبر مى كرد تا اعمال خود را در برابر ملت بدین نحو توجیه كند كه هر چه او مى كند طبق مقدرات الهى است و هیچ راهى براى تغییر آن وجود ندارد, بعلاوه چون معاویه خلیفهء اسلامى است , ارتكاب هیچ گناهى به مقام او لطمه نمى زند و مجوز مخالفت با او نخواهد بود! پیداست شخصى مثل معاویه از منافع مهمى كه ممكن بود مذهب جبر براى او در برداشته باشد, غفلت

نمى كرد. او و سایر امویان بخوبى مى دانستند كه حكومت آنها براى مسلمانان غیر قابل تحمل است و باز مى دانستند كه آنها در نظر بسیارى از افراد ملت , یك مشت فریبكار و دشمن خاندان پیامبر و قاتل افراد پرهیزگار و بى گناه مى باشند و نیز مى دانستند كه اگر عقیده اى باشد كه مردم را از قیام بر ضد آنها و اعمالشان باز بدارد, مذهب جبر است ; مذهبى كه به مردم مى گوید: خداوند از روز اول مقدر كرده است كه این خاندان به حكومت برسند, بنابر این اعمال و رفتار آنها جز نتیجهء تقدیر حتمى خدا نیست . ازینرو نفوذ این افكار و عقاید در ذهن مسلمانان كاملاً به نفع امویان و حكومت آنها بود (22

بهره بردارى از ادبیات تخدیرى

منظور تاءیید این افكار, علاوه بر توجیهات دینى گذشته , از عنصر شعر نیز بهره بردارى مى شد. معاویه از نفوذ فوق العادهء شعراى معاصر خود در افكار عمومى , به منظور پیشبرد مطامع خود سود مى جست . معاویه ـ و همچنین خلفاى اموى بعدى ـ به اشعار شعرایى كه حكومت آنها را مولود تقدیر و مشیت الهى معرفى مى كردند, با خوشحالى و رضایت گوش مى دادند و حتى آنها را به سرودن چنین اشعارى وادار مى نمودند تا هیچ فرد با ایمانى امكان قیام بر ضد بنى امیه نداشته باشد. مزدوران معاویه ماءموریت داشتند افكار مخصوص معاویه را در قالبهایى بریزند كه در میان عوام و تودهء مردم بسهولت شایع گردد, خواه به وسیلهء نقل روایاتى از زبان پیامبر باشد و خواه به وسیلهء شعر(23

حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در كاخ پسر زیاد

پس از حادثهء عاشورا مزدوران یزید, با استفاده از این روش , شروع به تبلیغ كردند و پیروزى ظاهر یزید را خواست خدا قلمداد كردند

<عبیدالله بن زیاد> پس از شهادت اما حسین ـ علیه السلام ـ مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضیه را به اطلاع آنها برساند. او قیافهء مذهبى به خود گرفت و گفت

<الحمدلله الذى اءظهر الحق و نصر اءمیر الموءمنین و اءشیاعه و قتل الكذاب بن الكذاب >:ستایش خدا را كه حق را پیروز كرد و امیر الموءمنین (یزید) و پیروانش را یارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را كشت !! (24

اما متقابلاً حضرت زینب و حضرت على بن الحسین ـ علیهم السلام ـ كه از شگرد تبلیغى دشمن آگاه بودند, این پایگاه فكرى بنى امیه را هدف قرار داده با سخنان متین و مستدل خود بشدت آن را كوبیدند و یزید و یزیدیان را مسئول اعمال و جنایاتشان معرفى كردند. یكى از جلوه هاى بر خورد این دو تفكر, هنگامى بود كه زنان و كودكان حسینى را وارد كاخ عبید الله بن زیاد كردند

آن روز عبید الله در كاخ خود دیدار عمومى ترتیب داد و دستور داد سر بریدهء امام حسین ـ علیه السلام ـ را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند

زینب , در حالى كه كم ارزش ترین لباسهاى خود را به تن داشت و زنان و كنیزان اطراف او را گرفته بودند, به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بى اعتنا در گوشه اى نشست . عبیدالله چشمش به او افتاد و پرسید: این زن كه خود را كنار كشیده و دیگر زنان گردش جمع شده اند, كیست ؟

زینب پاسخ نگفت . عبیدالله سوءال خود را تكرار كرد. یكى از كنیزان گفت : او زینب دختر فاطمه دختر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم است

عبیدالله رو به زینب كرد و گفت

ستایش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه مى گفتید دروغى بیش نبود(25

زینب پاسخ داد

ستایش خدا را كه ما را به واسطهء پیامبر خود(كه از خاندان ماست ) گرامى داشت و از پلیدى پاك گردانید. جز فاسق رسوا نمى شود و جز بد كار, دروغ نمى گوید, و بدكار ما نیستیم , دیگرانند(یعنى تو و دار و دسته ات هستید) و ستایش مخصوص خداوند است (26

ـ دیدى خدا با خاندانت چه كرد؟

ـ جز زیبایى ندیدم ! آنان كسانى بودند كه خدا مقدر ساخته بود كشته شوند و آنها نیز اطاعت كرده و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند تو و آنان را(در روز رستاخیر) با هم روبرو مى كند و آنان از تو, به درگاه خدا شكایت و دادخواهى خواهند كرد, اینك بنگر آن روز چه كسى پیروز خواهد شد, مادرت به عزایت بنشیند اى پسر مرجانه

پسر زیاد(از سخنان صریح و تند زینب و از اینكه او را با نام مادر بزرگ بد نامش یعنى مرجانه خطاب كرد) سخت خشمگین شد و خواست تصمیم سوئى بگیرد. یكى از حاضران بنام <عمرو بن حریث > گفت : امیر! این یك زن است و كسى زن را به خاطر سخنانش مواءخذه نمى كند

پسر زیاد بار دیگر خطاب به زینب گفت

خدا دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسین و خاندان شورشگر و سر كشت شفا داد

زینب گفت

به جانم قسم مهتر مرا كشتى , نهال مرا قطع كردى و ریشهء مرا در آوردى , اگر این كار مایهء شفاى توست , همانا شفا یافته اى

پسر زیاد كه تحت تاءثیر شیوائى كلام زینب قرار گرفته بود, با خشم و استهزا گفت : این هم مثل پدرش سخن پرداز است , به جان خودم پدرت نیز شاعر بود و سخن به سجع مى گفت

زینب گفت

زن را با سجع گویى چكار؟(حالا چه وقت سجع گفتن است ؟)(27

ابن زیاد مى خواست وانمود كند كه هر كس بر حسب ظاهر در جبههء نظامى شكست بخورد, رسوا شده است , زیرا اگر او بحق بود در جبههء نظامى غالب مى شد

زینب كبرى ـ علیها السلام ـ كه بخوبى مى دانست پسر زیاد از چه دیدگاهى سخن مى گوید پایگاه فكرى او را در هم كوبید, و با این سخنانش اعلام كرد كه معیار<شرف و فضیلت >, حقیقت جویى و حقیقت طلبى است , نه قدرت ظاهرى

زینب اعلام كرد كه كسى كه در راه خدا شهید شده رسواه نمى شود, رسوا كسى است كه ظلم و ستم كند و از حق منحرف شود

عبیدالله بن زیاد انتظار داشت زینب مصیبت دیده , و عزیز از دست داده , با یك طعنه , به زانو در آید, اشك بریزد و عجز و لابه كند! اما زینب شیر دل ـ علیها السلام ـ سخنان او را در دهانش شكست و غرورش را درهم كوبید

براستى , در تاریخ بشر كدام زنى را مى توان یافت كه شش یا هفت برادر او را كشته باشند, پسرى از وى به شهادت رسیده باشد, ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تیغ گذرانده باشند و سپس او را با همهء خواهران و برادر زادگانش اسیر كرده باشند, آنگاه بخواهد در حال اسیرى و گرفتارى از حق خود و شهیدان خود دفاع كند, آنهم در شهرى كه مركز حكومت و خلافت پدرش بوده و در دارالحكومه اى كه پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همانجا ساكن بوده است , و با این وضع و با این همه موجبات ناراحتى و افسردگى , نه تنها از آنچه بر سر وى آمده است گله مند نباشد, بلكه با كمال صراحت بگوید كه ما چیزى بر خلاف میل و رغبت خویش ندیده ایم , اگر مردان ما به شهادت رسیده اند براى همین كار آمده بودند و اگر جز این باشد جاى نگرانى و اضطراب خاطر است , اكنون كه آنان وظیفهء خدایى خویش را بخوبى انجام داده اند و افتخار شهادت را به دست آورده اند, جز اینكه خدا را بر این توفیق شكر و سپاس گوییم چه كارى از ما شایسته است ؟(28

خطبهء حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در كوفه

اینجا كوفه است , كوفه با دمشق خیلى فرق دارد, كوفه شهرى است كه تا بیست سال پیش مركز حكومت على ـ علیه السلام ـ بود. اینجا مركز شیعیان بود. مردم اینجا ـ كه بخشى از عراقیانند ـ طالب حكومت عدل اسلامى و خواهان آزادى از چنگ ستمگران و هواخواه اهل بیتند, اما حاضر نیستند بهاى (دستیابى به ) چنین نعمتى را بپردازند!اینان , هم زندگى مادى و ثروت و ریاست مى خواهند, و هم آزادى از یوغ ستمگران , اما اگر فشارى بر آنان وارد شود, یا منافعشان را در خطر ببینند, دست از همهء آرمانهاى خود مى كشند! اینان شخصیتى دو گونه دارند, گرفتار نوعى تضاد درونى هستند, از یك سو پسر پیغمبر را با شور و حرارت دعوت مى كنند, و از سوى دیگر چون فشار بر آنان وارد مى شود نه تنها وعدهء خود را فراموش مى كنند, بلكه كمر به قتل او مى بندند, پس باید اینان را بیدار كرد, باید متوجه خطاهایشان ساخت , باید گفت كه با قتل حسین بن على ـ علیه السلام ـ چه جنایت بزرگى مرتكب شده اند

این وظیفهء بیدار سازى , از میان زنان بیشتر به عهدهء زینب است , زیرا زنانى كه در كوفه سن آنان از سى سال تجاوز مى كرد, زینب را بیست سال پیش در دوران حكومت على ـ علیه السلام ـ در این شهر دیده بودند و حرمت او را در دیده ء على و حشمت وى را در چشم پدران و شوهران خویش مشاهده كرده بودند, زینب براى آنان چهره اى آشنا بود, اینك دیدن صحنهء رقتبار اسیرى زینب در خیل اسیران , خاطرات گذشته را زنده مى كرد. زینب از این فرصت استفاده نمود,];ّّ شروع كرد به صحبت كردن , مردم صداى آشنایى شنیدند, گویى على ـ علیه السلام ـ صحبت مى كرد, حنجره , حنجره ء على ـ علیه السلام ـ و صدا, صداى على بود. راستى این على است كه حرف مى زند یا دختر على است ؟ آرى او زینب كبرى بود كه سخن مى گفت

احمد بن ابى طاهر معروف به <ابن طیفور>(204ـ 280 در كتاب <بلاغات النساء> كه مجموعه اى از سخنان بلیغ بانوان عرب و اسلام ویكى از قدیمى ترین منابع است , مى نویسد

<خدیم اسدى >(29مى گوید: در سال شصت و یك كه سال قتل حسین ـ علیه السلام ـ بود وارد كوفه شدم . دیدم زنان كوفه گریبان چاك زده گریه مى كنند, و على بن الحسین ـ علیه السلام ـ را دیدم كه بیمارى او را ضعیف و ناتوان ساخت بود. على بن الحسین سر بلند كرد و گفت : اى اهل كوفه بر(مظلومیت و مصیبت ) ما گریه مى كنید؟! پس چه كسى جز شما ما را كشت ؟

در این هنگام <ام كلثوم > ـ علیها السلام ـ (30با دست به مردم اشاره كرد كه خاموش باشید! با اشارهء او نفسها در سینه ها حبس شد, صداى زنگ شترها خاموش گشت

آنگاه شروع به سخن كرد, من زنى با حجب و حیا را فصیحتر از او ندیده ام , گویى از زبان على ـ علیه السلام ـ سخن مى گفت , سخنان زینب چنین بود

<مردم كوفه ! مردم مكار خیانت كار! هرگز دیده هاتان از اشك تهى مباد! هرگز ناله هاتان از سینه بریده نگردد! شما آن زن را مى مانید كه چون آنچه داشت مى رشت , بیكبار رشته هاى خود را پاره مى كرد, نه پیمان شما را ارجى است و نه سوگند شما را اعتبارى ! جز لاف , جز خودستایى , جز درعیان مانند كنیزكان تملق گفتن , و در نهان با دشمنان ساختن چه دارید؟ شما گیاه سبز وتر و تازه اى را مى مانید كه بر تودهء سر گینى رسته باشد و مانند گنجى هستید كه گورى را بدان اندوده باشند. چه بد توشه اى براى آن جهان آماده كردید: خشم خدا و عذاب دوزخ ! گریه مى كنید؟ آرى به خدا گریه كنید كه سزاوار گریستنید! بیش بگریید و كم بخندید

با چنین ننگى كه براى خود خریدید, چرا نگریید؟ ننگى كه با هیچ آب شسته نخواهد شد. چه ننگى بدتر از كشتن پسر پیغمبر و سید جوانان بهشت ؟! مردى كه چراغ راه شما و یاور روز تیرهء شما بود. بمیرید! سر خجالت را فرو بیفكنید! بیكبار گذشتهء خود را بر باد دادید و براى آینده هیچ چیز به دست نیاوردید! از این پس باید با خوارى و سرشكستگى زندگى كنید; چه , شما خشم خدا را براى خود خریدید! كارى كردید كه نزدیك است آسمان بر زمین افتد و زمین بشكافد و كوهها درهم بریزد

مى دانید چه خونى را ریختید؟ مى دانید این زنان و دختران كه بى پرده در كوچه و بازار آورده اید, چه كسانى هستند؟! مى دانید جگر پیغمبر خدا را پاره كردید؟! چه كار زشت و احمقانه اى ؟!, كارى كه زشتى آن سراسر جهان را پر كرده است

تعجب مى كنید كه آسمان قطره هاى خون بر زمین مى چكد؟, اما بدانید كه خوارى عذاب رستا خیز سخت تر خواهد بود. اگر خدا, هم اكنون شما را به گناهى كه كردید نمى گیرد, آسوده نباشید, خدا كیفر گناه را فورى نمى دهد, اما خون مظلومان را هم بى كیفر نمى گذارد, خدا حساب همه چیز را دارد>

این سخنان كه با چنین عبارات شیوا از دلى سوخته بر مى آمد, و از دریایى مواج از ایمان به خدا نیرو مى گرفت , همه را دگر گون كرد. شنوندگان انگشت ندامت به دندان گزیده دریغ مى خوردند. در چنان صحنهء غم انگیز و عبرت آمیز مردى از بنى جعفى كه ریشش از گریه تر شده بود, شعرى بدین مضمون خواند

پسران این خاندان بهترین پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان این خانواده لكهء ننگ یا مذلت ننشسته است (31

حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در كاخ یزید

یزید دستور داد اسیران را همراه سرهاى شهیدان به شام بفرستند. قافلهء اسیران به سمت شام حركت كرد. ماءموران ابن زیاد بسیار تند خو و خشن بودند. دربار شام به انتظار رسیدن این قافله , كه پیك فتح و پیروزى محسوب مى شد, دقیقه شمارى مى كرد. به گفتهء مورخان , كاروان اسیران از دروازهء ساعات در میان هزاران تماشاچى وارد شهر گردید. آن روز شهر دمشق , غرق شادى و سرور, پیروزى یزید را جشن گرفته بود! قافله ء اسیران در میان انبوه جمعیت , كوچه ها و خیابانها را پشت سر گذاشت و تا كاخ بلند حكومت یزید بدرقه شد

درباریان در جایگاه مخصوص نشسته و یزید بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آمادهء دیدار اسیران بود. در مجلس یزید, بر خلاف مجلس عبیدالله , همه كس راه نداشت , بلكه تنها بزرگان كشور و سران قبایل و برخى از نمایندگان خارجى حضور داشتند و از این جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود

اسیران وارد كاخ شدند و در گوشه اى كه در نظر گرفته شده بود, قرار گرفتند. چون چشم یزید به اسیران خاندان پیامبر افتاد, و آنان را پیش روى خود ایستاده دید, دستور داد تا سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را در میان طشتى نهادند. لحظه اى بعد او با چوبى كه در دست داشت , به دندانهاى امام مى زد و اشعارى را كه <عبدالله بن زبعرى سهمى > در زمان كافر بودن خود گفته بود و یاد آور كینه هاى جاهلى بود, مى خواند و چنین مى گفت

<كاش بزرگان من كه در بدر حاضر بودند و گزند تیرهاى قبیلهء خزرج را دیدند, امروز در این مجلس حاضر بودند و شادمانى مى كردند و مى گفتند یزید دست مریزاد! به آل على كیفر روز بدر را چشاندیم و انتقام خود را از آنان گرفتیم ...>

اگر مجلس به همین جا خاتمه مى یافت , یزید برنده بود, و یا آنچه به فرمان او انجام مى یافت , چندان زشت نمى نمود, اما زینب نگذاشت كار به این صورت پایان بیابد; آنچه را یزید مایهء شادى مى پنداشت , در كام او از زهر تلختر كرد; به حاضران نشان داد: اینان كه پیش رویشان سر پا ایستاده اند, دختران همان پیامبرى هستند كه یزید به نام او بر مردم شام سلطنت مى كند. زینب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن كرد و خطاب به یزید چنین گفت

خدا و رسولش راست گفته اند كه : پایان كار آنان كه كردار بد كردند, این بود كه آیات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى كردند

یزید! چنین مى پندارى كه چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسیر از این شهر به آن شهر بردند, ما خوار شدیم و تو عزیز گشتى ؟ گمان مى كنى با این كار قدر تو بلند شده است كه این چنین به خود مى بالى و بر این و آن كبر مى ورزى ؟ وقتى مى بینى اسباب قدرتت آماده و كار پادشاهیت منظم است از شادى در پوست نمى گنجى , نمى دانى این فرصتى كه به تو داده شده است براى این است كه نهاد خود را چنانكه هست , آشكار كنى . مگر گفتهء خدا را فراموش كرده اى كه مى گوید:<كافران مى پندارند این مهلتى كه به آنها داده ایم براى آنان خوب است , ما آنها را مهلت مى دهیم تا بار گناه خود را سنگینتر كنند, آنگاه به عذابى مى رسند كه مایهء خوارى و رسوایى است >

اى پسر آزاد شدگان !(32این عدالت است كه زنان و دختران و كنیزكان تو در پس پردهء عزت بنشینند و تو دختران پیغمبر را اسیر كنى , پردهء حرمت آنان را بدرى , صداى آنان را در گلو خفه كنى , و مردان بیگانه , آنان را بر پشت شتران از];ّّ این شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه كسى آنها را پناه دهد, نه كسى مواظب حالشان باشد, و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى كند؟ مردم این سو و آن سو براى نظارهء آنان گرد آیند؟

اما از كسى كه سینه اش از بغض ما آكنده است جز این چه توقعى مى توان داشت ؟ مى گویى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اینجا بودند و هنگام گفتن این جمله با چوب به دندان پسر پیغمبر مى زنى ؟ ابداً به خیالت نمى رسد كه گناهى كرده اى و رفتارى زشت مرتكب شده اى ! چرا نكنى ؟! تو با ریختن خون فرزندان پیغمبر و خانوادهء عبدالمطلب , كه ستارگان زمین بودند, دشمنى دو خاندان را تجدید كردى . شادى مكن , چه , بزودى در پیشگاه خدا حاضر خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور و لال بودى و این روز را نمى دیدى , كاش نمى گفتى : پدرانم اگر در این مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى گنجیدند! خدایا, خودت حق ما را بگیر و انتقام ما را از آن كس كه به ما ستم كرد, بستان

به خدا پوست خود را دریدى و گوشت خود را كندى . روزى كه رسول خدا و خاندان او و پاره هاى تن او در سایهء لطف و رحمت حق قرار گیرد, تو با خوارى هر چه بیشتر پیش او خواهى ایستاد, آن روز روزى است كه خدا و عدهء خود را انجام خواهد داد و این ستمدیدگان را كه هر یك در گوشه اى به خون خود خفته اند, گرد هم خواهد آورد; او خود مى گوید:<مپندارید آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده ـ اند, نه , آنان زنده اند و از نعمتهاى پروردگار خود بهره مند مى باشند>. اما آن كس كه تو را چنین بنا حق بر گردن مسلمانان سوار كرد(= معاویه ), آن روز كه دادخواه , محمد, دادستان خدا, و دست و پاى تو گواه جنایات تو در آن محكمه باشد, خواهد دانست كدامیك از شما بدبخت تر و بى پناهتر هستید

یزید اى دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در دیدهء من ارزش آن را ندارى كه سر زنشت كنم و كوچكتر از آن هستى كه تحقیرت نمایم , اما چه كنم اشك در دیدگان حلقه زده و آه در سینه زبانه مى كشد. پس از آنكه حسین كشته شد و حزب شیطان ما را از كوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد تا با شكستن حرمت خاندان پیغمبر پاداش خود را از بیت مال مسلمانان بگیرد, پس از آنكه دست آن دژخیمان به خون ما رنگین و دهانشان از پاره گوشتهاى ما آكنده شده است , پس از آنكه گرگهاى درنده بر كنار آن بدنهاى پاكیزه جولان مى دهند, توبیخ و سرزنش تو چه دردى را دوا مى كند؟

اگر گمان مى كنى با كشتن و اسیر كردن ما سودى به دست آورده اى , بزودى خواهى دید آنچه سود مى پنداشتى جز زیان نیست . آن روز جز آنچه كرده اى حاصلى نخواهى داشت , آن روز تو پسر زیاد را به كمك خود مى خوانى و او نیز از تو یارى مى خواهد! تو و پیروانت در كنار میزان عدل خدا جمع مى شوید, آن روز خواهى دانست بهترین توشهء سفر كه معاویه براى تو آماده كرده است این بود كه فرزندان رسول خدا را كشتى . به خدا من جز از خدا نمى ترسم و جز به او شكایت نمى كنم . هر كارى مى خواهى بكن ! هر نیرنگى كه دارى به كار زن ! هر دشمنى كه دارى نشان بده ! به خدا این لكهء ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را كه كار سروران جوانان بهشت را به سعادت پایان داد و بهشت را براى آنان واجب ساخت . از خدا مى خواهم رتبه هاى آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بیشتر گرداند, چه او سر پرست و یاورى تواناست (33

عكس العمل چنین گفتار كه از جگرى سوخته و دلى سرشار از تقوى نیرو مى گرفت , معلوم است .

سختدل ترین مرد هنگامى كه با ایمان و تقوى روبرو شود, ناتوانى خود و قدرت حریف را مى بیند و براى چند لحظه هم كه شده است , از تصمیم گیرى عاجز مى گردد. سكوتى مرگبار سراسر كاخ را فرا گرفت , یزید آثار و علائم نا خوشایندى را در چهرهء حاضران دید, گفت : خدا بكشد پسر مرجانه را من راضى به كشتن حسین ];ّّ نبودم !...(34

بارزات تبلیغاتى امام چهارم علیه السلام

براى رهایى از ذلت و بردگى و باز یابى عزت و آزادگى و فراهم ساختن زمینه براى یك انقلاب ریشه دار و بنیادى در سطحى گسترده بر ضد بیداد و خفقان و تحریف حقایق , راهى جز آگاهى و بیدار سازى و روشنگرى مردم نیست

پس باید مردم را روشن كرد و به آنان آگاهى و شناخت داد تا احساس مسئولیت كنند, آنگاه خود بخود شورش و انقلاب پدید مى آید

این , جزء نقشهء امام حسین ـ علیه السلام ـ بود كه مرحلهء اول را خود و یارانش با شهادت انجام دادند و مرحلهء دوم آن یعنى رساندن پیام قیام كربلا بر عهدهء امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ و زینب كبرى ـ سلام الله علیها ـ بود

تنها با این نوع مبارزه بود كه مى شد تمام بافته هاى سى و چند سالهء بنى امیه را از بین برد و شورشى بنیادى بر ضد بنى امیه پى افكند و كاخ یزید و امویان را براى همیشه لرزاند و واژگون كرد

مرحلهء دوم این مبارزه كه تواءم با مظلومیت اهل بیت بود, و از عصر عاشورا شروع شد, با خطبهء زینب دختر امیر موءمنان ـ علیه السلام ـ در بازار كوفه بعد با سخنان كوتاه و ساده , ولى بسیار پر شور و موءثر زین العابدین در همان شهر تداوم یافت

امام به جمعیتى كه بیشتر براى تماشاى اسیران آمده بودند اشاره كرد كه سكوت كنند, و همه ساكت شدند. آنگاه پس از ستایش و درود خداى متعال فرمود

<مردم ! آنكه مرا مى شناسد, مى شناسد, و آنكه نمى شناسد خود را بدو مى شناسانم : من على فرزند حسین فرزند على فرزند ابى طالبم . من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند, دارایى و مال او را به غارت بردند... و كسان او را اسیر كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فراتش سر بریدند, در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه به كسى مكرى به كار برده بود.من پسر آنم كه او را از قفا سر بریدند و این مرا فخرى بزرگ است . مردم , شما به پدرم نامه ننوشتید؟ و با او بیعت نكردید؟ و پیمان نبستید؟ و به او خیانت نكردید؟ و به پیكار او برنخاستید؟ چه زشت كارى ! و چه بد اندیشه و كردارى ؟

اگر رسول خدا به شما بگوید: فرزندان مرا كشتید و حرمت مرا در هم شكستید, شما از امت من نیستید! به چه رویى به او خواهید نگریست ؟>

این سخنان كوتاه و جانگذار در آن محیط خفقان و ارعاب , توفانى بپا ساخت و چنان در عمق روح و جان مردم كوفه نفوذ كرد كه ناگهان از هر سو بانگ شیون برخاست . مردم به یكدیگر مى گفتند: نابود شدید و نمى دانید. على بن الحسین ـ علیه السلام ـ گفت : خدا بیامرزد كسى را كه پند مرا بپذیرد و به خاطر خدا و رسول آنچه مى گویم در گوش گیرد. سیرت ما باید چون سیرت رسول خدا باشد كه نیكوترین سیرت است . همه گفتند

پسر پیغمبر! ما شنوا, فرمانبردار, و به تو وفا داریم , از تو نمى بریم , با هر كه گویى پیكار مى كنیم , و با هر كس خواهى در آشتى به سر مى بریم ! یزید را دستگیر مى كنیم و از ستمكاران بر تو بیزاریم ! على بن الحسین ـ علیه السلام ـ گفت

هیهات ! اى فریبكاران دغل باز ! اى اسیران شهوت و آز

مى خواهید با من هم كارى كنید كه با پدرانم كردید؟ نه , به خدا هنوز زخمى كه زده اید خون فشان است و سینه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان . تلخى این غمها گلوگیر و اندوه من تسكین ناپذیر است و از شما مى خواهم نه با ما باشید نه ];ّّ بر ما.(35

گفتگوى امام سجاد علیه السلام با پسر زیاد

چنانكه در صفحات پیش گفتیم , دستگاه حكومت بنى امیه از جبریگرى بهره بردارى مى كرد و كارها و جنایتهاى خود را به ارادهء خدا نسبت مى داد و بدین وسیله افكار عمومى را تخدیر مى كرد, و چون امام سجاد ـ علیه السلام ـ و حضرت زینب ـ علیها السلام ـ از این شگرد تبلیغى دشمن آگاه بودند, بشدت با آن مبازره مى كردند

نمونهء روشن این مبارزه گفتگوى امام سجاد با پسر زیاد در كوفه است . پس از آنكه اسیران اهل بیت را به مجلس عمومى در كاخ پسر زیاد وارد كردند و سخنان تندى بین او و زینب كبرى ـ علیه السلام ـ رد و بدل گردید, پسر زیاد به طرف على بن الحسین ـ علیه السلام ـ متوجه شد و گفت

این كیست ؟

بعضى از حاضران گفتند

على بن الحسین ـ علیه السلام ـ است

ـ مگر خدا على بن الحسین ـ علیه السلام ـ را نكشت ؟

حضرت فرمود

برادرى داشتم كه او را نیز على بن الحسین مى گفتند, مردم او را كشتند

ـ نه , خدا او را كشت ؟

ـ الله یتوفى الاءنفس حین موتها و التى لم تمت فى منامها(36:(خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را نیز كه نمرده اند, به هنگام خواب مى گیرد

ـ با چه جراءتى این گونه جواب مرا مى دهى ؟ او را ببرید و گردنش را بزنید

در این هنگام زینب كبرى ـ علیها السلام ـ كه حافظ ودیعهء امامت بود, گفت : پسر زیاد! كسى از مردان ما را زنده نگذاشتى , اگر مى خواهى او را بكشى , مرا نیز با او بكش

على بن الحسین ـ علیه السلام ـ گفت : عمه ! خاموش باش تا من با او سخن بگویم , سپس گفت : پسر زیاد! مرا از كشتن مى ترسانى ؟ مگر نمى دانى كه كشته شدن براى ما امر عادى , و شهادت , براى ما كرامت است ؟!(37

خطبهء امام سجاد علیه السلام در شام

چنانكه قبلاً اشاره شد, سفر بازماندگان امام حسین علیه السلام ـ به شام , در رساندن پیام انقلاب حسین ـ علیه السلام ـ و افشاى ماهیت پلید حكومت یزید, نقش اساسى داشت . آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدسى را انجام دادند كه حسین ـ علیه السلام ـ در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسیران در شام فرصت خوبى به آنان داد تا مردم شام را كه در اثر تبلیغات چهل ساله معاویه شناخت صحیحى از اسلام و خاندان پیامبر نداشتند, آگاه سازند. ازینرو باز ماندگان حسین ـ علیه السلام ـ از هر مناسبتى در این زمینه بهره بردارى مى كردند. خطبهء امام سجاد ـ علیه السلام ـ كه در یكى از روزهاى توقف در شام ایراد شد, در این میان نقشى تعیین كننده داشت و یزید را رسواى خاص و عام ساخت

مرحوم <علامه مجلسى > به نقل از صاحب <مناقب > و دیگران مى نویسد: روایت شده است كه روزى یزید دستور داد منبرى گذاشتند تا خطیب بر فراز آن سخنانى در نكوهش حسین ـ علیه السلام ـ و على ـ علیه السلام ـ براى مردم ایراد كند. خطیب بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستایش خداوند, سخنان زیادى در نكوهش على بن ابى طالب و حسین ];ّّ بن على ـ علیهما السلام ـ گفت و سپس در مدح و ستایش معاویه و یزید, داد سخن داد. و از آنان به نیكى یاد كرد. على بن الحسین ـ علیهما السلام ـ (از میان جمعیت ) بر او بانگ زد:<واى بر تو اى خطیب ! خشنودى خلق را به بهاى خشم خالق خریدى , و جایگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى >

سپس گفت : یزید! اجازه مى دهى بالاى این چوبها بروم و سخنانى بگویم كه در آن رضاى خدا باشد و براى حاضران نیز اجر و ثوابى ؟ یزید اجازه نداد. مردم گفتند: امیر! اجازه بده بر منبر برود, شاید از او سخنى بشنویم (ببینیم چه مى گوید؟

یزید گفت : اگر او بر فراز این منبر برود, پایین نمى آید مگر آنكه من و خاندان ابوسفیان را رسوا سازد

كسى گفت : امیر مگر این (جوان اسیر) چه مى داند و چه مى تواند بگوید؟! یزید گفت : او از خاندانى است كه علم را از كودكى با شیر مكیده اند و با خون آنها در آمیخته است

مردم آنقدر اصرار ورزیدند تا سرانجام یزید اجازه داد. آنگاه حضرت بر عرشهء منبر قرار گرفت , و ابتدءا خدا را حمد و ستایش كرد و سپس خطبه اى ایراد كرد كه اشكها را از دیدگان سرازیر كرد و دلها را به لرزه در آورد

آنگاه فرمود: مردم ! خداوند به ما(خاندان پیامبر) شش امتیاز ارزانى داشته و با هفت فضیلت بر دیگران برترى بخشیده است

شش امتیاز ما این است كه خدا به ما: علم , حلم , بخشش و بزرگوارى , فصاحت , و شجاعت داده و محبت ما را در دلهاى موءمنان قرار داده است

هفت فضیلت ما این است كه : پیامبر بر گزیدهء خدا از ماست , صدیق (على بن ابى طالب ) از ماست , جعفر طیار از ماست , شیر خدا و شیر رسول او(حمزهء سید الشهدا) از ماست , دو سبط این امت ـ حسن و حسین ـ از ماست . زهراى بتول (یا: مهدى ) از ماست (38

مردم ! هر كس مرا شناخت كه شناخت ,و هر كس نشناخت خود را بدو معرفى مى كنم : من پسر مكه و منایم , من پسر زمزم و صفایم , منم فرزند آن بزرگوارى كه <حجر الاءسود> را با گوشه و اطراف عبا برداشت (39, منهم فرزند بهترین كسى كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد, منم فرزند بهترین انسانها, منم فرزند كسى كه (در شب معراج ) از مسجد الحرام به مسجد الاءقصى برده شد, منم پسر كسى كه (در سیر آسمانى ) به سدرة المنتهى رسید, منم پسر كسى كه در سیر ملكوتى آنقدر به حق نزدیك شد كه رخت به مقام <قاب قوسین او ادنى > كشید(بین او و حق دو كمان یا كمتر فاصله بود), منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد, منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد, منم محمد مصطفى , منم فرزند على مرتضى , منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگید تا زبان به <لا اله الا الله > گشودند, منم فرزند كسى كه در ركاب پیامبر خدا با دو شمشیر و دو نیزه جهاد كرد (40, دوبار هجرت كرد (41, و دوبار با پیامبر بیعت نمود, در بدرو حنین شجاعانه جنگید, و لحظه اى به خدا كفر نورزید, من فرزند كسى هستم كه صالح ترین موءمنان , وارث پیامبران , نابود كنندهء كافران , پیشواى مسلمانان , نور مجاهدان , زیور عابدان , فخر گریه كنندگان (از خشیت خدا), شكیباترین صابران , بهترین قیام كنندگان از تبار یاسین ـ فرستادهء خدا ـ است

نیاى من كسى است كه پشتیبانش جبرئیل , یاورش میكائیل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او بامارقین (از دین بدر رفتگان ) و ناكثین (پیمان شكنان ) و قاسطین (ستمگران ) جنگید, و با دشمنان كینه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترین فرد قریش كه پیش از همه به پیامبر گروید و پیشگام همهء مسلمانان بود. او خصم گردنكشان , نابود كننده ء مشركان , تیر خدایى براى نابودى منافقان , زبان حكمت عابدان , یارى كنندهء دین خدا, ولى امر خدا, بوستان حكمت الهى , و كانون علم او بود

سپس فرمود

منم پسر فاطمهء زهرا ـ علیها السلام ـ, منم پسر سرور زنان ... امام در معرفى خود, و در حقیقت : معرفى شجره نامه ء امامت و رسالت , آنقدر داد سخن داد كه صداى گریه و نالهء مردم بلند شد

یزید ترسید شورشى بر پا شود, لذا به موءذن دستور داد تا اذان بگوید. موءذن بپا خاست و اذان را شروع كرد و گفت

الله اكبر, الله اكبر

امام فرمود: بلى هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست , و چون موذن گفت :اشهدان لا اله الله , گفت : بلى مو و پوست و گوشت و خون من به یگانگى خدا شهادت مى دهند. همین كه موءذن گفت : اشهد ان محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم , امام از بالاى منبر رو به یزید كرد و گفت : یزید! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم جد من است یا جد تو؟ اگر بگویى جد تو است , دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى , و اگر بگویى جد من است , پس چرا فرزندان او را كشتى ؟!...(42

<عماد الدین طبرى >, از دانشمندان قرن هفتم هجرى , در كتاب <كامل بهائى > در پایان خطبهء حضرت سجاد مى نویسد

<... ( امام سجاد) گفت : اى یزید, این رسول عزیز كریم , جد من بوده است یا جد تو؟ اگر گویى كه جد تو بوده است عالمیان دانند كه دروغ مى گویى و اگر بگویى كه جد من بوده چرا پدرم را بیگناه شهید كردى و مال او را به تاراج دادى و حرم او را به اسیرى آوردى ؟

این بگفت و دست زد و جامه بدرید و در گریه افتاد و گفت : به خدا كه اگر در دنیا كسى هست كه رسول جد او باشد, بغیر از من نباشد, پس چرا این مرد پدر مرا بظلم كشت و ما را, چنانكه اسیران روم (را) آورند, آورد؟ پس گفت : اى یزید, این كار كردى و مى گویى محمد رسول الله و روى به قبله مى كنى ؟ واى بر تو, روز قیامت جد من و پدر من خصم تو باشد

یزید لعین در این اثنا بانك بر موءذن زد كه قامت بگو, زمزمه و دمدمه اى عظیم در خلق افتاد, بعضى نماز كرده , و بعضى نماز نكرده , پراكنده شدند>(43

 

آخرین پستها

آیة‌اللّه العظمى صافى گلپایگانى کمبودهاى اقتصادى به حساب روحانیت گذاشته نشود یکشنبه 23 مرداد 1390
معاون تبلیغ و آموزشهای کاربردی حوزه های علمیه: شنبه 22 مرداد 1390
متن کامل نامه شورای عالی حوزه به مشاور رییس جمهور و مدیر عامل خبرگزاری ایرنا شنبه 22 مرداد 1390
بیانیه معاون سابق آموزش حوزه های علمیه در خصوص حوادث اخیر شنبه 22 مرداد 1390
قابل توجه طلاب سطوح عالی که درخواست ارتقاء پایه دارند شنبه 22 مرداد 1390
نقشه مرکزمدیریت حوزه علمیه استان مرکزی چهارشنبه 15 تیر 1390
رهبر معظم انقلاب: وضع فعلی عدالت مطلقا راضی کننده نیست؛ دوران آزمون و خطا در مقوله عدالت سپری شده است چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
مقام و منزلت حضرت آیت الله بهجت در گفتگو با آیت الله مصباح یزدی چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
استخدام روحانیون در عقیدتی و سیاسی ناجا چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
کدام مرجع تقلید کامپیوتر را به حوزه آورد؟! چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
دروس خارج حوزه اینترنتی می شود چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
حمله مزدوران آل خلیفه و آل سعود به عزاداران حضرت ام البنین(س) چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
استقلال حوزه خواسته جدی مراجع تقلید است چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
رهبر انقلاب با اشاره به پیشرفت های اخیر در بخش نشر نسبت به گذشته فرمودند : تارسیدن به نقطه مطلوب فاصله داریم چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
علت علاقه مصری ها به اهل بیت‌(ع) از نگاه استاد الازهر چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
شمّه‌ای از اخلاق، صفات و کرامات حضرت فاطمه یکشنبه 18 اردیبهشت 1390
وصایای حضرت فاطمه سلام الله علیها یکشنبه 18 اردیبهشت 1390
فضایل قرانی حضرت فاطمه(سلام الله علیها ) یکشنبه 18 اردیبهشت 1390
پروفسور لگنهاوزن چگونه مسلمان شد؟ یکشنبه 18 اردیبهشت 1390
رهبر معظم انقلاب، در دیدار معلمان:حركت بیداری قطعاً تا قلب اروپا پیش خواهد رفت یکشنبه 18 اردیبهشت 1390
لیست آخرین پستها